عناويني از مجموعه هاي اخوان

Name: book010

Friday, June 16, 2006

غناويني از مجموعه هاي اخوان ثالث

قصه ي شهر سنگستان

دو تا كفتر
نشسته اند روي شاخه ي سدر كهنسالي
كه روييده غريب از همگنان در ردامن كوه قوي پيكر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهاي اين آن را تسلي بخش
تسليهاي آن اين نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش
نگفتي ، جان خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم
نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست
پريشاني غريب و خسته ، ره گم كرده را ماند
شباني گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجري كالاش را دريا فروبرده
و شايد عاشقي سرگشته ي كوه و بيابانها
سپرده با خيالي دل
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل
نه اش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامانها
اگر گم كرده راهي بي سرانجامست
مرا به ش پند و پيغام است
در اين آفاق من گرديده ام بسيار
نماندستم نپيموده به دستي هيچ سويي را
نمايم تا كدامين راه گيرد پيش
ازينسو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست
بيابانهاي بي فرياد و كهساران خار و خشك و بي رحم ست
وز آنسو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهي نيست
يكي درياي هول هايل است و خشم توفانها
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب
و ان ديگر بسي زمهرير است و زمستانها
رهايي را اگر راهي ست
جز از راهي كه رويد زان گلي ، خاري ، گياهي نيست
نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي، بي نصيبي ، مانده در راهي
پناه آورده سوي سايه ي سدري
ببنيش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست
نشانيها كه در او هست
نشانيها كه مي بينم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
پس از او گيو بن گودرز
و با وي توس بن نوذر
و گرشاسپ دلير شير گندآور
و آن ديگر
و آن ديگر
انيران فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند
بسوزند آنچه ناپاكي ست ، ناخوبي ست
پريشان شهر ويرام را دگر سازند
درفش كاويان را فره و در سايه ش
غبار سالين از جهره بزدايند
برافرازند
نه ، جانا ! اين نه جاي طعنه و سردي ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بيدادست اين تيپاي بيغاره
ببنيش ، روز كور شوربخت ، اين ناجوانمردي ست
نشانيها كه ديدم دادمش ، باري
بگو تا كيست اين گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشيده با دستان
تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان
نشانيها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست
و از بسيارها تايي
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي
نه خال است و نگار آنها كه بيني ، هر يكي داغي ست
كه گويد داستان از سوختنهايي
يكي آواره مرد است اين پريشانگرد
همان شهزاده ي از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزيره ها و درياها
نبرده ره به جايي ، خسته در كوه و كمر مانده
اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان
بجاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده ي بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند
بلي ، دزدان دريايي و قوم جاودان و خيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر
دليران من ! اي شيران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پيران
وبسياري دليرانه سخنها گفت اما پاسخي نشنفت
اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان
صدايي بر نيامد از سري زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان
پريشانروز مسكين تيغ در دستش ميان سنگها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد مي زد : آي
و مي افتاد و بر مي خاست ، گيران نعره مي زد باز
دليران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آري كه ديگر سالهاي سال
ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست
و پندارد كه ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند
دگر بيزار حتي از دريغا گويي و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شبهاي بي ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوي سايه ي سدري
كه رسته در كنار كوه بي حاصل
و سنگستان گمنامش
كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود
نشيد همگنانش ، آغرين را و نيايش را
سرود آتش و خورشيد و باران بود
اگر تير و اگر دي ، هر كدام و كي
به فر سور و آذينها بهاران در بهاران بود
كنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستي روسپي . آغوش زي آفاق بگشوده
در او جاي هزاران جوي پر آب گل آلوده
و صيادان دريابارهاي دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها
و گزمه ها و گشتي ها
سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه ست
نگه كن ، روز كوتاه ست
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك
شنيدم قصه ي اينپير مسكين را
بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟
كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد ؟
تواند بود
پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف است
در او نزديك غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن
از اينجا تا كنار چشمه راهي نيست
چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد
اهورا وايزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد
پس از آن هفت ريگ از يگهاي چشمه بردارد
در آن نزديكها چاهي ست
كنارش آذري افزود و او را نمازي گرم بگزارد
پس آنگه هفت ريگش را
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشيد خواهد آب
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان
نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بيند روزگار وصل
تواند بود و بايد بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار
سخن پوشيده بشنو ، من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست
غم دل با تو گويم غار
كبوترهاي جادوي بشارتگوي
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند
من آن كالام را دريا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد
دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت
كجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد
فروزان آتشم را باد خاموشيد
فكندم ريگها را يك به يك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك
به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي گفت : آه
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟
سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريكي خلوت
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش
ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد
ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد
غمان قرنها را زار مي ناليد
حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد
غم دل با تو گويم ، غار
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آري نيست ؟

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش

باغ بي برگي

روز و شب تنهاست

با سكوت پاك غمناكش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست

ور جز اينش جامه اي بايد

بافته بس شعله ي زر تا پودش باد

گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد

يا نمي خواهد

باغبانو رهگذاري نيست

باغ نوميدان

چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد

ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟

داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت

پست خاك مي گويد

باغ بي برگي

خنده اش خوني ست اشك آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاييز

براي دختركم لاله و آقاي مينا

با دستهاي كوچك خوش

بشكاف از هم پرده ي پاك هوا را

بشكن حصار نور سردي را كه امروز

در خلوت بي بام و در كاشانه ي من

پر كرده سر تا سر فضا را

با چشمهاي كوچك خويش

كز آن تراود نور بي نيرنگ عصمت

كم كم ببين اين پر شگفتي عالم ناآشنا را

دنيا و هر چيزي كه در اوست

از آسمان و ابر و خورشيد و ستاره

از مرغها ، گلها و آدمها و سگها

وز اين لحاف اپره پاره

تا اين چراغ كور سوي نيم مرده

تا اين كهن تصوير من ، با چشمهاي باد كرده

تا فرش و پرده

اكنون به چشم كوچك تو پر شگفتي ست

هر لحظه رنگي تازه دارد

خواند به خويشت

فرياد بي تابي كشي ، چون شيهه ي اسب

وقتي گريزد نقش دلخواهي ز پيشت

يا همچو قمري با زبان بي زباني

محزون و نامفهوم و گرم ، آواز خواني

اي لاله ي من

تو مي تواني ساعتي سر مست باشي

با ديدن يك شيشه ي سرخ

يا گوهر سبز

اما من از اين رنگها بسيار ديدم

وز اين سيه دنيا و هر چيزي كه در اوست

از آسمان و ابر و آدمها و سگها

مهري نديدم ، ميوه اي شيرين نچيدم

وز سرخ و سبز روزگاران

ديگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بريدم

ديگر نيم در بيشه ي سرخ

يا سنگر سبز

ديگر سياهم من ، سياهم

ديگر سپيدم من ، سپيدم

وز هرچه بود و هست و خواهد بود ، ديگر

بيزارم و بيزار و بيزار

نوميدم و نوميد و نوميد

هر چند مي خوانند اميدم

نازم به روحت ، لاله جان ! با اين عروسك

تو مي تواني هفته اي سرگرم باشي

تا در ميان دستهاي كوچك خويش

يك روز آن را بشكني ، وز هم بپاشي

من نيز سبز و سرخ و رنگين

بس سخت و پولادين عروسكها شكستم

و اكنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها

چون كوليي ديوانه هستم

ور باده اي روزي شود ، شب

ديوانه مستم

من از نگاهت شرم دارم

امروز هم با دستخالي آمدم من

مانند هر روز

نفرين و نفرين

بر دستهاي پير محروم بزرگم

اما تو دختر

امروز ديگر هم بمك پستانكت را

بفريب با آن

كام و زبان و آن لب خندانكت را

و آن دستهاي كوچكت را

سوي خدا كن

بنشين و با من « خواجه مينا » را دعا كن

آواز كرك

بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟

كرك جان ! خوب مي خواني

من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد

چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد

گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش

بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار

كرك جان ! بنده ي دم باش

بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست

ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست

قفس تنگ است و در بسته ست

كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت

من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند

دروغين است هر سوگند و هر لبخند

و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند

من اين غمگين سرودت را

هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد

به شهر آواز خواهم داد

بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟

كرك جان ! خوب مي خواني

خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن

زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستان شبستاني

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد

كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل

بيرون

كه سرما سخت

سوزان است

نفس ،

كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود

تاريك

چو ديدار

ايستد

در پيش چشمانت

نفس كاين

است ، پس ديگر چه داري

چشم

ز چشم

دوستان

دور يا نزديك ؟

مسيحاي

جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن

چركين

هوا بس

ناجوانمردانه سرد است ...

آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم

را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش

مغموم

منم من ،

سنگ تيپاخورده ي

رنجور

منم ،

دشنام پس آفرينش ،

نغمه ي ناجور

نه

از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ

بيرنگم

بيا بگشاي

در ، بگشاي ،

دلتنگم

حريفا

! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج

مي لرزد

تگرگي

نيست ،

مرگي نيست

صدايي

گر شنيدي ، صحبت

سرما و دندان است

من

امشب آمدستم

وام بگزارم

حسابت

را كنار جام

بگذارم

چه

مي گويي كه بيگه شد ،

سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت

مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از

سحرگه نيست

حريفا

! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي

سرد زمستان است

و قنديل

سپهر تنگ ميدان ،

مرده يا زنده

به تابوت

ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ،

پنهان است

حريفا

! رو چراغ باده را بفروز ، شب

با روز يكسان است

سلامت

را نمي خواهند پاسخ

گفت

هوا دلگير

، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها

پنهان

نفسها

ابر ، دلها خسته و

غمگين

درختان

اسكلتهاي

بلور آجين

زمين

دلمرده ، سقف

آسمان كوتاه

غبار آلوده

مهر و ماه

زمستان است

ياد

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود

من بودم و توران و هستي لذتي داشت

وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود

ماه از خلال ابرهاي پاره پاره

چون آخرين شبهاي شهريور صفا داشت

آن شب كه بود از اولين شبهاي مرداد

بوديم ما بر تپه اي كوتاه و خاكي

در خلوتي از باغهاي احمد آباد

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

پيراهني سربي كه از آن دستمالي

دزديده بودم چون كبوترها به تن داشت

از بيشه هاي سبز گيلان حرف مي زد

آرامش صبح سعادت در سخن داشت

آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود

گاهي سكوتي بود ، گاهي گفت و گويي

با لحن محبوبانه ، قولي ، يا قراري

گاهي لبي گستاخ ، يا دستي گنهكار

در شهر زلفي شبروي مي كرد ، آري

من بودم و توران و هستي لذتي داشت

آرامشي خوش بود ، چون آرامش صلح

آن خلوت شيرين و اندك ماجرا را

روشنگران آسمان بودند ، ليكن

بيش از حريفان زهره مي پاييد ما را

وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود

آن خلوت از ما نيز خالي گشت ، اما

بعد از غروب زهره ، وين حالي دگر داشت

او در كناري خفت ، من هم در كناري

در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت

ماه از خلال ابرهاي پاره پاره